از خاطرات رضا نجفی: بهزاد فراهانی حکومتی، بیضه انقلاب، و «شهدای کمونیسم»

مسعود کدخدایی: در باره بهزاد فراهانی خیلی حرف هست این روزها. اما بهترینش همین است از خاطرات رضا نجفی در فیسبوک ایشان. نوش چشمتان:

«در دوره‌ی جوانی و جهالت، هنگامی که بیست یا بیست‌ویک سال بیش نداشتم در محفلی شرکت داشتم که از قضا بهزاد فراهانی یک بار مهمان آن محفل بود. درست به یاد ندارم که به چه سبب قرار شد در باره‌ی موضوعی که آن را هم از یاد برده‌ام من نیز نظری بدهم. باز به یاد ندارم به چه دلیل من بازگفتی از پوپر را چاشنی صحبت خود کردم که می‌گفت آنانی که کوشیدند روی زمین بهشت برپا کنند سرآخر دوزخ تحویل دادند، و سپس عاری از دوراندیشی و ملاحظه افزودم مانند فاشیست‌ها و کمونیست‌ها.

همین جا بود که آقای فراهانی ناگهان برآشفت و خشمگین گفت: می‌دانم که مهمانان این محفل تا سه نشست اجازه‌ی صحبت ندارند و باید فقط شنونده باشند، اما من نمی‌توانم تحمل کنم که یک جوان بیسواد ایسم‌ها را با هم مخلوط کند و هر حرفی دلش بخواهد بزند.

سپس کلی درشت هم نثار این جوان بیسواد کرد و آن نشست به هم ریخت. اوضاع چنان نامطبوع شد که رئیس جلسه دستپاچه اعلام ساعت تنفس کرد تا غائله فروکش کند. (خودمانیم این اصطلاح ساعت تنفس هم ساخته‌ی بی‌مسمایی است. مگر در طول جلسه کسی از تنفس محروم بود؟)

باری، من که جوانی خام و بی‌تجربه بودم، به‌گونه‌ی احمقانه‌ای خیال می‌کردم دوره‌ی باور به کمونیسم سپری شده و دیگر کسی مدافع این ایدئولوژی نیست. نمی‌دانم چرا آن‌قدر از دنیا و مافی‌هایش پرت و بی‌خبر بودم. از این رو کماکان گیج از این‌که سبب برآشفتن استاد بازیگر چیست، با خضوع و خشوع تمام نزد استاد رفتم و ضمن پوزش‌خواهی گفتم خیال می‌کنم که سوتفاهمی پیش آمده است و اینکه اعتراض شما به کدام بخش از سخنان من است؟

فراهانی چنان نگاه ترسناکی به من افکند که بی‌اغراق یک لحظه گمان کردم بعید نیست یک چک افسری نثارم کند. سپس این گفت‌وگو میان آن استاد بازیگر و این جوانک خامِ بیست یا بیست‌ویکساله که من بودم، درگرفت.

-نه آقا، هیچ سوتفاهمی در کار نیست. شما با آوردن نام فاشیست‌ها در کنار نام کمونیست‌ها به شهدای کمونیسم اهانت کردید!

من که از شنیدن اصطلاح «شهدای کمونیسم» جاخورده بودم، کوشیدم به گونه‌ای مصالحه برسم. شتابزده گفتم: «ببینید، من خودم به سوسیالیسم باور دارم اما….»

فراهانی پرید وسط حرفم: «نه آقا، بیخود وجه اشتراک نتراشید. هیچ اشتراکی میان من و شما نیست…»

من پریدم وسط حرف فراهانی: «شما که بهتر از من می‌دانید، ما که یک جور کمونیسم نداریم، ما کمونیسم روسی داریم، کمونیسم چینی داریم، کمونیسم اروپایی و مکتب فرانکفورت داریم … من مقصودم از آن حرف، کمونیسم استالینی بود…»

باز فراهانی پرید وسط حرفم: «شما درباره‌ی استالین هم نمی‌تونید همین‌طوری داوری کنید. اگر استالین نبود، هیتلر کل جهان را تصرف کرده بود.»

اما من دیگر وسط حرف استاد بازیگر نپریدم. در واقع دیگر هیچ حرفی نزدم، فقط عذرخواهی دوباره‌ای و خداحافظی نصف‌ونیمه‌ای انجام دادم و خلاص. با کسی که هنوز از استالین دفاع می‌کرد چه داشتم بگویم؟ من بیست یا بیست و یک ساله باید به استاد درباره پیمان مخفیانه هیتلر و استالین موسوم به مولوتوف و ریبن تروپ و تقسیم لهستان بینوا میان خودشان افاضه ی فضل می کردم؟ یا ایجاد قحطی آگاهانه استالین در اوکراین؟ یا کشتار جنگل کاتین؟ یا گولاگ ها؟ مگر می شد یک جوانک کمرو با آن استاد پر هیبت سبیل چخماخی زورآزمایی کند؟ از این رو گذر کردم و گذشتم. آن شب که پیاده به خانه بازمی‌گشتم (چون پول کرایه‌ی تاکسی نداشتم) از این خنده‌ام گرفت که من دانشجوی آسمان‌جل که هفتم گروی هشتم بود، در آن مجلس شده بودم نماینده‌ی کاپیتالیسم و امپریالیسم جهانخوار و استاد که سوار بر ماشینی شاسی بلند محفل را ترک گفت شده بود عهده دار نمایندگی پرولتاریا!

اما خامی و نپختگی من سال‌ها پایید (فکر کنم هنوز هم از پختگی بی‌بهره‌ام)، زیرا هنگامی که استاد را دیدم که در سریال مذهبی امام علی بازی کرد و در مصاحبه‌ای از تعلق خاطرش به امام علی سخن گفت، باز شگفت‌زده شدم. آن زمان دیگر پذیرفته بودم هنوز بسیاری به کمونیسم و استالین ارادت دارند، اما از سر همان بیسوادی که اتفاقن استاد بازیگر به درستی به این جوان خام نسبت داده بود، خیال می‌کردم کمونیست‌ها دین را افیون توده‌ها می‌دانند و هر چه باشند دیگر مدافع مذهب نیستند. باور به خامی و بیخبری‌ام از عالم و آدم وقتی به اوج خود رسید که چند سال بعد در تلویزیون جمهوری اسلامی دیدم در دیدار با مقام معظم رهبری، استاد به دستبوسی (حقیقی و نه مجازی) رهبر رسید و گفت همیشه برایش دعا می‌کند. اینجا بود که فهمیدم استاد، آن شب درباره‌ی بیسوادی من پربیراه هم نگفته بود!

Related Articles

Latest Articles