اتحاد ملی، سیاسی، فرهنگی

فرزانه روستایی: نامه به بازجویی که دو ماه من را در اوین شکنجه کرد + ویدیو

فردا که جمهوری اسلامی رفت بی درنگ با یک تصمیم مهم مواجه هستیم که با بازجوها و ماموران اطلاعات و شکنجه گرها چه کنیم. آیا می شود همه آنها را به دریا ریخت؟ آیا می شود حقوق آنها راقطع کرد تا به انتقام آزاری که به ملت دادند خود و خانواده هایشان گرسنگی بکشند؟ آیا می شود اصلا آنها را نادیده گرفت تا کم کم بمیرند و تمام شوند؟

یا باید مانند فرزند معتاد خانواده یا مانند دختر خانواده که رفتارهای مشکوک اخلاقی دارد آنها را تحت پوشش گرفت و استانداردهای حقوق بشر را در مورد این شهروندان بدبو مو به مو رعایت کرد. در هر حال، در یک نکته تردیدی نیست که هرقدر در رژیم بعدی انسانی تر و با تسامح و تساهل رفتار شود بی شک پایه های روابط دمکراتیک و انسانی استوارتر خواهد بود. اگر هم روزی زمینه های ابراز وجود یک خلخالی دیگر در ایران شکل گرفت شک نکنیم که رژیم بعدی هم ساقط خواهد شد

شانزده آذر سال ۸۸ بازداشت شدم و دو ماه را میهمان ۲۰۹ اوین بودم. ۴۵ روز از دو‌ماه زندانی را در یک سلول بدون پنجره دو و نیم در سه متری گذراندم. روزی ۸ تا ۱۲ کیلومتر در سلول راه می رفتم تا تعادل روحی خود را حفظ کنم. از کسانی که قبلا تجربه انفرادی داشتند شنیده بودم که باید برای خودم برنامه ریزی و ذهن خود را درگیر کنم تا در سکوت مطلق ۲۰۹ دوام بیاورم. اما کلماتی که زندانیان قبلی روی دیوار حک کرده بودند صحنه های هولناکی را تداعی می کرد از اینکه قبلی ها چه شکنجه هایی را تحمل کرده اند. با اینکه دیوارها را چند بار رنگ زده بودند هنوز نوشته ها قابل خواندن بود: ما چهار نفریم و ما را شبانه ربوده اند، بیرون رفتید به این شماره زنگ بزنید مادرم بیمار آست، امروز من را خونین مالین کردند، دیگه طاقت ندارم. یکی هم روی دیوار توالت نوشته بود عین بولدوزر داریم انفرادی میکشیم.

روزهای اول گاهی ساعت ها گریه می کردم از ترس اینکه چه بلایی بر سر فرزندم می آید اما بعدا اوضاع کمی آرام شد. با شروع ماه محرم لعنتی و عاشورا تاسوعا یک باره بازجویی ها قطع و تحمل انفرادی صد برابر دشوارتر شد، زیرا بازجویی ها برای خودش یک مشغله فکری بود. من شکنجه جسمانی نشدم و کسی به من توهین نکرد، اما سکوت بند انفرادی ۲۰۹ نوعی شکنجه سفید بود، یعنی شکنجه ای که مانند ضربه شلاق اثری از خود باقی نمی گذارد اما تا سالها روان انسان را هنوز خراش می دهد.

در مقایسه با فاطمه ک. که در دهه ۶۰ هشت سال را با ده دختر دیگر را در یک سلول اوین گذراند آنچه بر من گذشت یک هتل ۷ ستاره بود. دخترهای هم بند فاطمه بیش از دوبار اجازه رفتن به توالت را نداشتند و اگر وضعیت اضطراری پیش می آمد در یک پاکت پلاستیکی قضای حاجت می کردند و در گوشه سلولی می گذاشتند تا بعدا آن را خالی کنند. همه این دخترها بعدا در اثر استنشاق بوی بد دچار بیماری ریوی شدند. بدتر از فاطمه همسر سعید امامی بود و بدتر از او دخترانی که شاهد تجاوز بودند و سپس اعدام. اما هنوز رکورد بدترین شکنجه متعلق به کسانی است که کسی نمی داند در کجا دستگیر بازجویی شکنجه و اعدام شدند، اما جنازه آنها بعد از سالها از کف دریاچه سدها بیرون آمد. سعید زینالی بعد از ۲۵ سال هنوز رکورد دار بدترین سرنوشت است تا جایی که یکی از حرامزاده های دادگاه انقلاب یک بار از مادر او پرسده بود صلا مطمئن هستی که پسری به نام سعید داشتی!

بازجوها و کارکنان تشکیلات امنیتی رژیم جاده صاف کن نظامی شدند و هستند که امروز سپاهی ها و شرکت های صدلایه و تو در تو تشکیلاتی مافیایی ساخته اند که با وجود کمبود برق و گاز و بنزین و آب بی وقفه در حال مکیدن خون مردم هستند و لحظه ای کوتاه نمی آیند. بازجوها و امنیتی ها با کمک به خفه کردن هر فکر و اندیشه متفاوتی فضای امنی یجاد کردند تا جوانان شهرستانی طبقات پایین دیروز و تازه به دوران رسیده امروز مانند محسن رضایی و شمخانی استراتژهای نظام شوند و در پی جنگیدن با آمریکا و نابودی اسراییل و ریختن همه منابع و آینده کشور به پای تاسیسات هسته ای مدل ۷۰ سال پیش. بازجوها و همه آنها که از شکنجه و خفه کردن و ناپدید کردن دیگران نان خوردند عمله بنای شکل گیری و ثبات ساختاری شدند که امروز همه دنیا آن را تحریم کرده اند، اما از رو نمی روند و هنوز با پررویی می گویند غنی سازی خط قرمز ماست.

نظام بعدی تا تکلیف خود را با این لشکر پادو جهل و تاریکی پا به سن گذاشته روشن نکند از یوق جمهوری اسلامی خلاصی نمی یابد.آنها که زمانی دوچرخه ساز بودند ولی به ویلا و ماشین شاسی بلند و فرزندان خارج فرستاده و کشتی های نفت کش و حساب های شانگهای رسیدند بر شکل گیری هر معادله جدید ملی در آینده ایران تاثیر می گذارند و مانع هر روند اصلاح و توسعه ای خواهند بود، مگر اینکه یک انقلاب زبان نفهم دیگری دوباره شکل بگیرد و با مدل مدیریت بحران فیدل کاسترو تکلیف خود را با آدم های رژیم قبلی در همان روز اول روشن کند.

قبل از ما، نلسون ماندلا به معضل مشابهی در آفریقای جنوبی پس از سقوط آپارتاید دچار شد. واسلاوهاول نیز زمانی رئیس جمهور چکسلواکی شد که هزاران بازجو شکنجه گر و امنیتی رژیم کمونیست قبلی مانع تکان خوردن دولت جدید بود. امثال فاطمه ک. در آفریقای جنوبی، آلمان شرقی و در چکسلواکی کم نبودند که هستی و نیستی شان را بازجوها و امنیتی ها بر باد دادند.

بعید به نظر می رسد آن ثبات و امنیت زودگذری که تاکنون ماندگاری آدم های بد جمهوری اسلامی را تامین کرده زیاد دوام بیاورد. کشور ما کم کم دارد وارد دوران قحطی و کمبود مواد غذایی می شود که پرده آخر حیات رژیم های بازجو محور است. وقتی که دیوار برلین ج ا فرو ریخت و مردم فرصت یافتند اراده خود را اعمال کنند انگاه این امکان را دارند تا به این فکر کنند که مدل ماندلا و واتساوهاول برای آینده ایران بهتر است یا راهکار شکست خورده فیدل کاسترو.

Related Articles

Latest Articles