فرید وحیدی:
دفتر زندگی علی خامنهای بسته شد. بیش از ۳۶ سال حکومت او بر ایران دورهای سیاه و فاجعهآمیز در تاریخ معاصر این کشور بود. پایان زندگی خامنهای شاید نقطه پایانی قطعی بر پروژه فاجعهآمیز درآمیختن دین و دولت در ایران باشد.4
دفتر زندگی علی خامنهای در حمله سنگین اسرائیل و آمریکا به “بیت” او بسته شد. بیش از ۳۶ سال حکومت او بر ایران یکی از پرآسیبترین و سیاهترین دوران تاریخ معاصر ایران به شمار میآید. اگر دوران روحالله خمینی با سرکوبها و اعدامهای گسترده، بحرانشدید در مناسبات خارجی ایران در پی اشغال سفارت آمریکا، فتوای قتل نویسندگان خارجی و تداوم لجوجانه جنگ خانمانسوز با عراق شاخص بود دوران خامنهای با تداوم شدیدتر برخی از این بحرانها و افزونشدن بحرانهای جدید همراه بود که به استبداد و عقبماندگی در ایران ابعادی تازه بخشید و نهایتا زمینهساز دومین و سومین جنگ ویرانگر در دوران استقرار ۴۶ ساله جمهوری اسلامی شد.

از شیفتگی به نواب صفوی تا مریدی خمینی
خامنهای در سال ۱۳۶۸ و زمانی که ۵۰ سال داشت، در شرایطی به رهبری جمهوری اسلامی رسید که خود اذعان داشت که ایران از آن صدمه خواهد دید و “باید خون گریست به حال جامعه اسلامی که حتی احتمال رهبر شدن کسی مثل بنده در آن مطرح بشود”. سخنی که در عمل مصداق یافت و چندان بیربط نبود.
خامنهای ۳۹ ساله بود که پیروزی انقلاب اسلامی او را از یک آخوند ساده به مدارج بالای قدرت در ایران پرتاب کرد. او پدری ترک و مادری مشهدی داشت و سال ۱۳۱۸ در همین شهر به دنیا آمده بود. هم پدرش و هم خانواده مادرش در لباس روحانیت بودند و خودش هم سر از حوزه علمیه درآورد و عبا و عمامهپوش شد.
اولین آشنایی او با عالم سیاست به قول خودش سال ۱۳۳۱ و با شنیدن حرفهایی بود که نواب صفوی در یک سخنرانی در سفرش به مشهد عنوان کرد: «همان وقت جرقههای انگیزش انقلاب اسلامی بهوسیلهٔ نواب صفوی در من به وجود آمد و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن کرد.»
نواب صفوی بنیانگذار و رهبر تشکیلات بنیادگرای فدائیان اسلام و از پیشتازان کاربرد خشونت و قهر علیه مخالفان فکری و سیاسی بود. مشارکت در ترور چهرههای سیاسی و فرهنگی همچون احمد کسروی، عبدالحسین هژیر، حاجعلی رزمآرا، حسین علاء در کارنامه او ثبت است و کتابش از مراجع اولیه تشکیل حکومت اسلامی در ایران به شمار میآید.

اولین آشنایی خامنهای با روحالله خمینی سال ۱۳۳۶ بود، ولی سخنرانیها و تحرکات خمینی علیه اصلاحات شاه در زمینه اصلاحات ارضی و حق رأی زنان در سال ۱۳۴۱ او را هم جذب کرد و نهایتا در حلقه مریدان او درآمد و به رابط او با محافل مذهبی خراسان تبدیل شد.
مخالفت از جنبه آموزههای اسلامی با حکومت شاه و در همراهی با روحالله خمینی او را به یکی از روحانیون سیاسی در حوزههای علمیه بدل کرد که در سالهای قبل از انقلاب چند باری سبب شد به زندانهای کوتاهمدت و تبعید برود. او از اعضای اولین تشکیلات مخفی حوزه علمیه قم و کشاندن پای این مدارس به عالم سیاست بود، تشکیلاتی که کسانی مانند هاشمی رفسنجانی و محمد بهشتی هم از اعضای دیگر آن بودند.
وجودی مملو از تنفر به غرب
خامنهای گرچه به “روشنفکربودن” در میان روحانیون حوزه معروف بود ولی نفرت از تمدن غرب از همان دوران قبل از انقلاب در اندیشههای او موج میزد. از پنج کتابی که او از عربی به فارسی ترجمه کرد، سه کتاب را سید قطب نوشته است که عمدتا شامل القای روایتی از تضاد میان آموزههای اسلام و تمدن غرب است. مقدمهای که خامنهای بر یکی از این کتابها با عنوان “ادعا نامهای علیه تمدن غرب و دورنمایی از رسالت اسلام” نوشته، آکنده است از نفرت و خصوت با اندیشهها و تفکرات غربی.
سید قطب، نظریهپرداز اسلامگرای مصری به “آموزگار گفتمان تکفیر در سده بیستم “معروف بود و اندیشه او سخت در ایدئولوژی جنبشها و گروههای اسلامگرا، جهادی و سلفی اثر گذاشت. او واضع و شارع مفهومهایی مانند “جاهلیت جهان”، “حاکمیت الله” و “جهانی بودن اسلام” بود و نامش با “تکفیر” و “جهاد” و “خشونت” پیوند خورده بود.
پرتاب شدن به مدارج بالای قدرت
با پیروزی انقلاب اسلامی که خامنهای در تدارک و بسیج برای آن و تثبیت خمینی در رهبریاش نقشی موثر داشت ستاره بخت او هم در عالم سیاست ایران درخشش آغاز کرد.
او پس از به قدرت رسیدن خمینی تا سال ۱۳۵۹ عضو ثابت شورای انقلاب بود و بعدتر در کنار امامت جمعه تهران برخی مقامهای ارشد مانند معاونت وزارت دفاع یا سرپرستی موقت سپاه و نهایتا نمایندگی مجلس را عهدهدار شد. در همین دوران نمایندگی مجلس بود که با نطقش در مجلس سهمی عمده در برکناری ابوالحسن بنیصدر از ریاست جمهوری داشت. بنیصدر در مقام اولین رئیس جمهور پس از انقلاب به تدریج با رویههای سختگرایانه و انسدادجویانه خمینی و نزدیکان او مخالف شد و نهایتا کارش در خرداد ۱۳۶۰ به برکناری و فرار از کشور انجامید. چند روزی بعد از این برکناری که با میدانداری مجاهدین خلق و سرکوب گسترده حکومت، فضایی از آشوب و ترور در ایران به وجود آورد، بمبی نیز در مسجدی که خامنهای در آن مشغول سخنرانی بود منفجر شد که به فلج شدن دست راست او انجامید.
خامنهای سال ۱۳۶۰ به عنوان سومین رئیس جمهور حکومت اسلامی برگزیده شد و در کانون اصلی قدرت قرار گرفت. مقام ریاست جمهوری در دوران ۷ ساله او مطابق آنچه که در قانون اساسی اولیه آمده بود قدرت چندانی نداشت و به خصوص حمایت خمینی از میرحسین موسوی در مقام نخستوزیری مجال چندانی به او جهت پیشبرد افکار و نظرات شخصیاش را نمیداد، نظراتی که در عرصه اقتصادی بیشتر بر میدان دادن دولت به محافل بازاری و “بخش خصوصی” متمرکز بود و در عرصه فرهنگی رویکردی انسدادگراتر را میپسندید.

آشوبگرایی از همان دوران ریاست جمهوری
با این همه خامنهای در شکل دادن به شبکههای موازی و دولت در دولت به خصوص در عرصه سیاست خارجی فعال بود و به سهم خود برای کشور مشکلات ایجاد میکرد. شهریور ۱۳۶۷ که میرحسین موسوی در اعتراض به همین موازیکاریها استعفا داد، در نامه کنارهگیریاش خطاب به خامنهای از جمله نوشت: «عمليات برون مرزی که بدون اطلاع و دستور دولت صورت میگيرد، شما بهتر میدانيد که تاکنون فاجعهآفرينی و اثر نامطلوب آنها برای کشور چقدر بوده است. بعد از آنکه هواپيمايی ربوده میشود، از آن باخبر میشويم. وقتی مسلسلی در يکی از خيابانهای لبنان گشوده میشود و صدای آن در همه جا میپيچد، متوجه قضيه میشويم. پس از کشف مواد منفجره از حجاج ما در جده، اينجانب از اين امر آگاه میشوم. متاسفانه و عليرغم همه ضرر و زيانی که اين حرکت متوجه کشور کرده است، هنوز نظير اين عمليات میتواند هر لحظه و هر ساعت بنام دولت صورت گيرد.»
با این همه با مرگ خمینی در خرداد ۱۳۶۸ و در فعل و انفعالاتی محرمانه در مجلس خبرگان که بیشتر به زد و بند شباهت داشت، علی خامنهای بدون آن که مجتهد باشد با توصیه و لابیگری هاشمی رفسنجانی به مقام رهبری جمهوری اسلامی رسید.
خامنهای اما نه کاریزمای خمینی و حمایت بخشی از مردم را با خود داشت و نه از دانش دینی درخور حکومت اسلامی برخوردار بود. بیگانگیاش با حقوق بشر و دموکراسی و مشارکت مردم در سرنوشت خویش هم بیشتر از آن بود که در دیدگاه مردمی که روز به روز با حکومت اسلامی فاصله میگرفتند خوشبینی ایجاد کند. این ضعفها سبب شد که در دوران ۸ ساله اول رهبریاش که با ریاست جمهوری رفسنجانی توام بود از طریق گسترش شدید اختیارات و دخالتهای دفتر رهبر، ایجاد نهادهای موازی و تطمیع، حامی پروری و برکشیدن بخش محافظهکار حکومت به تثیبت پایههای قدرت خود بکوشد.
او از طریق برگماریها و مهرهچینیها در نهادهای کلیدی مانند شورای نگهبان، قوه قضائیه، مجمع تشخیص مصلحت، صدا و سیما، تولیت آستان قدس و حوزههای علمیه و نیز بنیادهایی مانند ستاد اجرایی فرمان امام و بنیاد مستضعفان و نیز “نمکگیرکردن” سپاه از طریق درگیرکردن آن در انواع فعالیتهای اقتصادی و امنیتی برای خود پایگاه و تکیهگاه قدرتی گسترده ایجاد کرد.
گرچه با توجه به وزن و سابقه رفسنجانی در ایجاد جمهوری اسلامی اختیارات و حوزه عمل او در قیاس با روسای جمهور بعدی بیشتر بود ولی در همان دوره نیز دخالت خامنهای در ایجاد نهادهای موازی و در تعیین وزرای کلیدی بیانگر آن بود که قرار است کشور به لحاظ فرهنگی و امنیتی به سوی چه انسدادها و روندهای آسیبزای بیشتری هدایت شود.
مخالف سرسخت عادیسازی مناسبات با آمریکا
خامنهای در همین دوره نیز دو سه تحول و روند تاثیرگذار را رقم زد. اول این که بهرغم تلاش و تقلای رفسنجانی در مقام رئیس جمهور، خصومت و نفرت “رهبر” علیه غرب و به خصوص آمریکا عادیسازی مناسبات با ایالات متحده را به امری محال بدل کرد. او دربحث با رفسنجانی و مشاورانش که إصرار داشتند قطع رابطه با آمریکا و نداشتن مناسباتی عادی با جهان فشار و تنگنا برای مردم ایجاد کرده و میکند و باید “ما در آن دنیا پاسخگو باشیم”، جوابش این بود که حتی “روز قیامت نیز خودش پاسخگو باشد”.
ابتدا توجیهاش این بود که تا آمریکا از “خوی استکباری” فاصله نگیرد رابطهای با آن نخواهیم داشت. بعدتر توجیهاش این شد که تا زمانی که قدرت لازم را نداشته باشیم و به عنوان طرف ضعیف در مذاکرات شرکت کنیم، سودی در احیای رابطه با آمریکا نیست و دست آخر هم ایجاد “تمدن نوین اسلامی” را بدیلی برای تمدن غرب و حاکمیت آمریکا میدانست که رابطه با آن در این بستر معنا ندارد.
او در یک سخنرانی در دیماه ۱۳۹۹ از جمله گفت: «هدف هم ایجاد تمدّن نوین اسلامی است؛ این هدف نهایی ما است. ممکن است یک نسل به این هدف نرسد، امّا این راه ادامه خواهد داشت و انشاءالله نسلهای بعدی به این هدف خواهند رسید. و باید غلبه کنیم بر دستاندازیهایی که سلطهگران در راه ما ایجاد میکنند و سیاستهای خباثتآلودی که علیه کشورمان به وجود میآورند. مواضع ما در مقابل دولت آمریکا ناشی از این تفکّر است، ناشی از این استدلال و این فلسفه است.»
در همین چارچوب او تنها در مقاطعی که ایران زیر فشار شدید تحریمها یا خطر جنگ قرار داشت از سر ناچاری به مذاکراتی محدود و موضوعی رضایت داد که در روند آنها نیز بارها ابراز نگرانی میکرد و با دخالت سایر نهادهای تحت تسلط خود به اخلال و سرعتگیری و معلقکردن نتایج میپرداخت.

در متن و بطن همین تفکر و رویکرد، خامنهای اغلب تحولات و تحرکات در مخالفت با حکومتش در درون کشور را هم به توطئه آمریکا و غرب یا آنچه که تحت عنوان کلی “دشمن” از آن یاد میکرد نسبت میداد. از اعتراضات گسترده دانشجویان در سال ۱۳۷۸ تا رشد و گسترش فضای انتقادی و رسانهای در دوران اصلاحات که دستور توقیف گسترده روزنامهها را داد تا اعتراضات جنبش سبز در سالهای ۱۳۸۸ و ۱۳۸۹، اعتراضات دی ۱۳۹۶، اعتصابات ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸، اعتراضات آبان و دی ۱۳۹۸ و نیز خیزش بزرگ زن زندگی آزادی ۱۴۰۱ همه و همه با همین توجیه و اتهام به شدت سرکوب شدند. کشتاری که در دیماه سال ۱۴۰۴ در چارچوب سرکوب خیزش بزرگی از جامعه ایران رقم خورد نیز در کلام و بیان خامنهای به “دشمن” نسبت داده شد.
خامنهای حتی قتلهای زنجیرهای هولناک در ایران در دوران ریاست جمهوری خاتمی را هم که وزارت اطلاعات حکومتش مسئول آن بود به توطئه خارجی نسبت داد و ماموران همین وزارت برای اثبات تئوری “حضرت آقا” بیگناهانی را به زیر شکنجه بردند تا اعترافات ساختگی بگیرند، اعترافاتی که انتشار آنها ضربهای دیگر به اعتبار متزلزلشده حکومت وارد کرد. با این همه ادامه اعترافگیری توام با اجبار و شکنجه از مخالفان کماکان یکی از اهرمهای تداوم حکومت اسلامی باقی ماند.
آغاز مخفیانه راهاندازی پروژه هستهای شامل غنیسازی اورانیوم و تهیه برخی طرحها و مقدمات برای تولید بمب اتمی هم به همین دوران اول زمامداری خامنهای یا به عبارت درستتر به سال ۱۳۷۵ برمیگردد که نهایتا در سال ۱۳۸۱ افشا شد و چالش هستهای را هم به مورد دیرپا و خطرناکتری در مناقشه ایران با جهان و به خصوص غرب اضافه کرد. این چالش نقش عمدهای را در ایجاد بستر و بهانه برای بروز دومین و سومین جنگ ویرانگر علیه ایران در دوران برقراری حکومت اسلامی داشت و جنگ سوم نهایتا دفتر زندگی خود خامنهای را هم بست.
“مولفههایی از قدرت” دوران خامنهای که دود شدند
گسترش دایره قدرت و فعالیت سپاه قدس، شاخه خارجی سپاه پاسداران، نیز از شاخصهای زمامداری دوران خامنهای بود. به خصوص با سرنگونی صدام حسین در سال ۱۳۸۲ و بازشدن بیشتر امکان مانور و تاثیرگذاری ایران در عراق مداخلات منطقهای سپاه قدس و تضعیف هر چه بیشتر دیپلماسی شاخصه رویکرد این نیرو شد. در همین راستا پروژههایی توام با توهم نیز مانند “ایجاد عمق استراتژیک” و “محور مقاومت” شامل تسلیح و آموزش و تجهیز نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در عراق و سوریه و لبنان و غزه و یمن رقم خورد که عمدتا نه در خدمت تامین امنیت ملی ایران بلکه با اهداف سلبی و خطرناکی مانند “محاصره و خفهسازی” اسرائیل و “بیرونکردن آمریکا از منطقه” دنبال میشد.
حفظ رژیم سوریه به عنوان یکی از حلقههای اصلی”محور مقاومت” نیز در این پروژه موضوعی کلیدی بود و از همین رو با بروز جنگ داخلی در سوریه در سال ۱۳۹۱ و به خطر افتادن ثبات رژیم بعث، سپاه قدس نقشی عمده در این جنگ ۱۳ ساله و حمایت از حکومت بشار اسد به عهده گرفت، با هزینههای مالی زیاد و قربانیشدن تعداد زیادی از نیروهای مادون و ارشد نظامی و امنیتی از میان شهروندان ایران و افغانستان و برخی دیگر از کشورهای منطقه.
در مجموع جمهوری اسلامی تحت زمامداری خامنهای مبانی قدرت خود را نه در سهمگیری در اقتصاد جهانی و استفاده از ظرفیتهای گسترده ایران برای پیشرفت و توسعه بلکه در تکیه بر مولفههای امنیتی و تحریکزایی مانند پروژه هستهای، “محور مقاومت” و توسعه قدرت موشکی ایران تعریف میکرد، سه مولفهای که با گفتمان غربستیز و اسرائیلستیز حکومت تهدیدات امنیتی آسیبزای بیشتری برای ایران رقم زدند و اقتصاد و توسعهاش را زیر تحریم و انزوا به قهقرا بردند.
نهایتا با حمله گروه تروریستی حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ که با حمایت تمام قد خامنهای همراه شد و سایر نیروهای نیابتی نیز خود را در معادلات جنگی پس از آن درگیر کردند، زمینه برای بالفعل شدن تهدیدات علیه ایران نیز رو به فزونی رفت و ایران دومین و سومین جنگ ویرانگر خود در دوره حکومت اسلامی را تجربه کرد.
در عرصه داخلی نیز همه روسای جمهور “خودی” دوران خامنهای از سال ۱۳۷۶ برای پیشبرد همان قولهای محدود مبتنی بر گشایش داخلی و خارجی که در کارزار انتخاباتی مطرح میکردند با سد سدید مخالفت ولی فقیه و اختیارات گسترده او در قانون اساسی روبرو بودند و نهایتا با کارنامهای کم و بیش سترون کارشان پایان میگرفت. به خصوص شوک ناشی از انتخابات ۱۳۷۶ خامنهای و نهادها و چهرههای نزدیک به او را به چنان نگرانیای کشاند که کارشکنی در کار دولت و ممانعت از هرگونه پروژه اصلاحی به دستور کار روزانهشان بدل شد. نظام انتخاباتی کشور نیز پس از انتخابات سال ۱۳۷۶ و انتخابات مجلس ششم بیش از پیش زیر نظارت استصوابی رفت تا چنین “دوگانگیهایی” در قدرت شکل نگیرد و نیروهایی از همان “خودیها” هم مصدر کار نشوند که احیانا در پیگیری برخی مطالبات مردم جدیت بیشتری دارند.
این رویکرد خامنهای و نهادهای تحت تسلط او به علاوه سرکوب هرگونه نیروی اپوزیسیون جدی و نیز ممانعتها و موانعی که در قانون اساسی برای فعالیتهای جدی حزبی و مدنی تعبیه شده بیش از پیش جامعه را از این که انتخابات و صندوق رای در چارچوبهای موجود قادر به تغییری باشد ناامید ساخت. اعتراضات گسترده دهه آخر حکومت خامنهای که باز هم با سرکوب گسترده مواجه شدند به علاوه امید بستن و استقبال بخشی از جامعه به دخالت خارجی برای ساقطسازی حکومت حاصل همین ناامیدی بود.
پایان دیکتاتور همهچیزدان، پایان قطعی دیکتاتوری مذهبی در ایران؟
خامنهای بسان همه دیکتاتورها دچار خودمرکزبینی و همهچیز دانی بود. او آشنایی عینی با جهان نداشت و چند سفر خارجیاش در دوران ریاست جمهوری هم عمدتا به کشورهای دیکتاتورزده بود. در سالهای رهبریاش هم همواره تقریبا در”بیت” نشسته بود و دور از مردم زندگی میکرد. او گرچه حتی در علوم دینی نیز تخصص بالایی نداشت و برای انداختن عبای رهبری بر دوش او عنوان آیتالله را به نامش سنجاق کردند، ولی در همه زمینهها نظر میداد و این نظرات قسما مبنای عمل دستگاههای حکومتی قرار میگرفت. ابایی نداشت که هم در موسیقی و شعر و واژهسازی و رمانشناسی نظر “تخصصی” بدهد و هم در عرصههای اقتصاد و علوم انسانی و مبانی فرهنگی و جمعیتی و استراتژیهای نظامی. و آنجایی که حکومت در هر کدام از این عرصهها با مشکل مواجه میشد خود را به معصومیت میزد که “من که اطلاع و تخصصی ندارم و تقصیر به گردن دولتها است که چنین و چنان کردهاند”.
چسبیدن بیش از ۳۶ ساله خامنهای به قدرت و رها نکردن آن حتی در سن ۸۶ سالگی و به رغم بیماری هم به عطش و ولع او برای بهرهمند ماندن از مواهب “رهبری” در نظامی فاسد و حامیپرور برمیگشت، هم به قانون اساسی مغایر با موازین دمکراتیک مرتبط بود که در آن دورهای بودن اختیارات و مکانیزمهای پاسخگوکردن رأس “نظام مقدس اسلامی” محلی از اعراب نداشت و هم با این وسوسه همراه بود که تکلیف جانشین خود را نهایتا از میان نزدیکترینها تعیین کند.
کمنبودند روایتها و شایعاتی که از جانشینکردن مجتبی خامنهای، پسر بزرگ او پس از پایان گرفتن زندگی رهبر مادامالعمر حکایت داشتند. با مرگ خامنهای اما دفتر رهبری او و حکومتش و تجربه تباه و سیاهی که یک رژیم مبتنی بر درآمیختن دین و سیاست در تاریخ معاصر ایران بر جا گذاشت بیش از هر زمان دیگری در مسیر انقراض قرار گرفته است.




