خبر یک:
چهار ماه پس از مرگ علی خامنهای در روایتی که حکومت میکوشد آن را به شکلی کنترلشده و آیینی بازسازی کند، جمهوری اسلامی تشییع او را به صحنهای عظیم از سوگ حکومتی، مهندسی احساسات و نمایش قدرت تبدیل کرده است؛ تلاشی آشکار برای تبدیل مرگ یک دیکتاتور به اسطوره «شهادت» و پوشاندن واقعیت فروپاشی هیبت سیاسی او.
اما این تشییع، بیش از آنکه بدرقه یک رهبر باشد، صحنه بازنمایی یک شکست تاریخی است؛ شکستی که با خون، سرکوب و حذف دههها تثبیت شده بود و در نهایت، در برابر ضربهای ناگهانی، چهره واقعی خود را آشکار کرد. حکومتی که سالها با اتکا به ماشین سرکوب، از کشتار معترضان در روزهای خونین دیماه ـ از جمله ۱۸ و ۱۹ دی که در حافظه جمعی بهعنوان نماد خشونت سازمانیافته و صدور دستورهای مستقیم سرکوب ثبت شدهاند ـ تا سرکوبهای گسترده جنبشهای اعتراضی، خود را تثبیت کرده بود، اکنون در تلاش است همان خشونت را در پوشش آیین و سوگ بازتولید کند.
تابوت در این میان دیگر حامل جسد نیست؛ حامل یک روایت دستکاریشده است. روایتی که میخواهد شکست را به اقتدار، و فروپاشی را به استمرار تبدیل کند. اما همین تلاش افراطی برای صحنهآرایی، خود اعترافی است به پایان یک دوره: نظامی که اگر قدرت واقعی داشت، نیازی به این حجم از نمایش، اشغال خیابان، تعطیلی اجباری و بسیج سازمانیافته نداشت.
خامنهای در دوران حیاتش نماد تمرکز بیپاسخگوترین شکل قدرت بود؛ قدرتی که بر سرکوب خونین اعتراضات، اعدامهای سیاسی، کنترل سیستماتیک جامعه، و تبدیل زندگی روزمره به میدان ترس و انضباط استوار بود. اما مرگ او ـ در هر شکلی که رخ داده باشد ـ تصویر اقتدار مطلق را شکست و نشان داد که آن هیبت آهنین، تا چه اندازه شکننده بوده است.
به همین دلیل، اکنون پروژه اصلی جمهوری اسلامی نه سوگواری، بلکه «بازنویسی مرگ» است. مرگی که باید از یک رخداد تحقیرآمیز و پایانبخش، به یک روایت مقدس و قابل مصرف سیاسی تبدیل شود. در این روایت، دیکتاتوری که دستور سرکوبهای خونین را صادر کرده بود، باید در جایگاه قربانی بنشیند؛ و ساختاری که سالها تولیدکننده رنج بوده، خود را در مقام مظلوم بازنمایی کند.
این وارونگی، جوهره تبلیغات رسمی است: حذف قربانیان واقعی و جایگزینی آنها با تصویر وارونهای از قدرت. در این صحنه، نه مادران کشتهشدگان حضور دارند، نه زندانیان سیاسی، نه خانوادههای اعدامشدگان، نه بدنهای زخمیشده در خیابانهای سرکوب. تنها سوگی مجاز است: سوگ برای قدرتی که میخواهد شکست خود را پنهان کند.
اما همین نیاز بیمارگونه به آیین، خود نشانهای روشن است از فرسایش اقتدار. حکومتی که هنوز ادعای کنترل دارد، چرا باید با چنین وسواسی خیابان را اشغال کند و مرگ را به پروژه تبلیغاتی تمامعیار بدل سازد؟ پاسخ در خود این نمایش نهفته است: اقتدار از دست رفته و تنها تصویر آن باقی مانده است.
تشییع جنازه خامنهای، در این معنا، نه پایان یک رهبر، بلکه آغاز بحران روایت در جمهوری اسلامی است. نظام تلاش میکند ثابت کند که با حذف فرد، ساختار فرو نمیریزد؛ اما شدت این تلاش، دقیقاً نشان میدهد که ساختار تا چه اندازه به آن فرد و آن تصویر وابسته بوده است.
در نهایت، آنچه در این مراسم دفن میشود، نه یک بدن، بلکه حقیقتی است که حکومت از آن میگریزد: حقیقت خشونت، حقیقت سرکوب، و حقیقت روزهایی که در دیماههای خونین، خیابانها با دستور مستقیم قدرت به صحنه رعب و خون تبدیل شدند. و آنچه باید زنده بماند، نه اسطورهسازی از دیکتاتور، بلکه حافظهای است که این نظام تلاش میکند با تمام توان آن را خاموش کند.

