خبر یک:
در جریان اعتراضات مردمی در ایران، بهویژه در سالهای اخیر، الگوی ثابتی در گفتار و رفتار حاکمیت جمهوری اسلامی بهوضوح دیده میشود؛ الگویی که در آن اعتراض به فقر، بیکاری، تبعیض، فساد ساختاری و شرایط سخت زندگی، نه بهعنوان یک مطالبه اجتماعی مشروع، بلکه بهعنوان «تهدید امنیتی» و «توطئه دشمن» تعریف میشود. علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، بارها و در مقاطع مختلف، معترضان را با عناوینی چون «اغتشاشگر»، «جاسوس»، «عامل دشمن» و «مزدور بیگانه» خطاب کرده است. این ادبیات، صرفاً یک موضعگیری لفظی نیست، بلکه کارکردی مشخص در ساختار قدرت دارد: توجیه سرکوب خشن و کشتار مردم بیسلاح.
وقتی اعتراض مدنی و خیابانی بهعنوان «جنگ ترکیبی دشمن» یا «فتنه خارجی» معرفی میشود، استفاده از نیروی نظامی علیه مردم، در منطق حاکمیت، مشروع جلوه داده میشود. شلیک گلوله جنگی به شهروندان، بازداشتهای گسترده، شکنجه، و کشتار در خیابانها، همگی در سایه همین روایت امنیتی امکانپذیر میشود. در این چارچوب، معترض دیگر «شهروند ناراضی» نیست، بلکه «دشمن» است؛ و دشمن را میتوان سرکوب، حذف و حتی نابود کرد.
نقش سپاه پاسداران و بسیج در این روند، نقشی محوری است. این نهادها که اساساً برای دفاع خارجی تعریف شده بودند، در عمل به ابزار اصلی کنترل داخلی و سرکوب اعتراضات مردمی تبدیل شدهاند. استفاده از نیروهای شبهنظامی، سلاح گرم، تکتیراندازها و یگانهای ویژه علیه مردم بیدفاع، نشاندهنده امنیتیسازی کامل جامعه است. در برخی موارد، حتی گزارشهایی از حضور یا الگوبرداری از نیروهای نیابتی منطقهای مانند حشدالشعبی عراق در شیوههای سرکوب مطرح شده است؛ امری که نشان میدهد حاکمیت، اعتراض داخلی را نه یک مسئله اجتماعی، بلکه یک میدان جنگ میبیند.

سیاست نسبت دادن اعتراضات مردم به «دشمن خارجی» محدود به یک مقطع خاص نیست. این رویکرد، در تمام دوران رهبری خامنهای تکرار شده است:
از اعتراضات دانشجویی دهه ۷۰،
تا جنبش سبز ۱۳۸۸،
تا اعتراضات دی ۹۶، آبان ۹۸ و خیزشهای پس از آن.
در همه این موارد، بهجای پذیرش مسئولیت در قبال وضعیت اقتصادی، فساد گسترده، ناکارآمدی مدیریتی و سرکوب آزادیها، حاکمیت راه سادهتری را انتخاب کرده است: دشمنسازی. دشمنسازی، هم افکار عمومی هواداران نظام را بسیج میکند، هم نیروهای سرکوبگر را از نظر روانی و ایدئولوژیک برای خشونت آماده میسازد.
نتیجه این سیاست، شکاف عمیق میان حکومت و مردم است. مردمی که برای «نان، زندگی و کرامت» به خیابان میآیند، با گلوله پاسخ میگیرند. حکومتی که صدای اعتراض را نمیشنود و تنها زبان زور را میشناسد، عملاً مشروعیت خود را بیش از پیش از دست میدهد. تداوم این رویکرد، نهتنها بحرانهای اجتماعی و اقتصادی را حل نمیکند، بلکه آنها را عمیقتر و خطرناکتر میسازد.
در نهایت، تاریخ نشان داده است که برچسب «دشمن» زدن به مردم، شاید در کوتاهمدت سرکوب را ممکن کند، اما در بلندمدت، حقیقت را پنهان نمیکند: اعتراض، محصول ظلم و ناکارآمدی داخلی است، نه توطئه خارجی. حکومتی که بهجای پاسخگویی، اسلحه را انتخاب میکند، خود مسئول خونهایی است که در خیابانها ریخته میشود.
در کشتار جمعی معترضان ایرانی و آنچه بسیاری آن را مصداق آشکار جنایت علیه بشریت میدانند، تنها نهادهای سرکوبگر مانند سپاه، بسیج و ساختار امنیتی جمهوری اسلامی مسئول نیستند. در کنار عاملان مستقیم شلیک گلوله و سرکوب خیابانی، طیفی از چهرههای سیاسی، مذهبی و رسانهای نیز نقشی غیرمستقیم اما تعیینکننده در توجیه، سفیدشویی و مشروعیتبخشی به این جنایات ایفا کردهاند. این طیف، از روحانیون حکومتی تا چهرههای شناختهشده اصلاحطلب در داخل و خارج از ایران را در بر میگیرد.

افرادی همچون سید محمد خاتمی که سالها بهعنوان نماد «اصلاحطلبی» و «گفتوگوی تمدنها» به جامعه معرفی شدند، در بزنگاههای حساس سیاسی و اجتماعی، آشکارا یا تلویحاً در کنار علی خامنهای و ساختار قدرت ایستادهاند. خاتمی، چه در مواضع علنی و چه در پیامها و دیدارهای غیررسمی، بارها با تأکید بر «حفظ نظام»، «پرهیز از تقابل با رهبری» و «محکومکردن خشونت» تعابیری که عملاً به سود روایت رسمی حکومت تمام شده معترضان را نه بهعنوان شهروندان معترض، بلکه در قالبهایی چون «فریبخورده»، «احساسی» یا ناخواسته همسو با «دشمن» بازنمایی کرده است. سکوتهای معنادار او در برابر سرکوبهای خونین، بازداشتهای گسترده و نقض سیستماتیک حقوق بشر، بیش از هر موضعگیری صریحی، نقش واقعیاش را در حفظ وضع موجود عیان میکند؛ نقشی که در آن، اصلاحطلبی نه ابزاری برای تغییر، بلکه سوپاپ اطمینانی برای مهار خشم اجتماعی بوده است.
اما مسئله تنها به جریان موسوم به اصولگرا یا شخص خاتمی محدود نمیشود. چهرههایی مانند مسعود پزشکیان، ماشاالله شمسالواعظین، احمد زیدآبادی و مصطفی تاجزاده نیز، هر یک به شیوهای متفاوت، در لحظات تعیینکنندهٔ تاریخی، یا به سکوت پناه بردهاند یا با اتخاذ مرزبندیهای مبهم، دوپهلو و محافظهکارانه، عملاً در زمینی بازی کردهاند که قواعدش را روایت رسمی حاکمیت تعیین میکند. این رویکردها، بهجای همصدایی روشن با مطالبات جامعه و ایستادن در کنار قربانیان سرکوب، به بازتولید توهم «اصلاح از درون» انجامیده؛ توهمی که تجربهٔ چند دههٔ گذشته بارها ناتوانی و بیثمر بودن آن را نشان داده است.
در خارج از ایران نیز برخی چهرههای شناختهشده اصلاحطلب یا نزدیک به این جریان، همچون عبدالکریم سروش و عطاالله مهاجرانی، بهجای ایستادن صریح در کنار مردم سرکوبشده، تلاش کردهاند بحران را به «نزاع قدرت»، «تندروی دو طرف» یا «شرایط پیچیده منطقهای» تقلیل دهند. این نوع موضعگیریها، هرچند با زبانی نرمتر و آکادمیکتر بیان میشود، اما در نهایت همان کارکرد را دارد: کمرنگ کردن مسئولیت مستقیم خامنهای و ساختار ولایت فقیه در کشتار مردم.
این برخوردها در مجموع، یک واقعیت تلخ را عیان میکند: اختلافات میان جناحهای سیاسی جمهوری اسلامی، از اصولگرا تا اصلاحطلب، نه اختلافی ریشهای بر سر «حق، عدالت و کرامت انسانی»، بلکه نزاعی بر سر سهم از قدرت و یا میزان «تحملپذیری» در چارچوب نظام ولایت فقیه است. اصلاحطلبان، چه در داخل و چه در خارج از کشور، در لحظات سرنوشتساز نشان دادهاند که خط قرمز اصلیشان نه جان مردم، بلکه حفظ کلیت نظام و جایگاه رهبری است.
خامنهای در این میان، استاد استفاده ابزاری از این جناحبندیهاست. او با بازی دادن اصلاحطلبان، چه بهعنوان سوپاپ اطمینان داخلی و چه بهعنوان چهرههای قابل ارائه به بیرون، موفق شده است زمان بخرد، فشار اجتماعی را موقتاً مهار کند و جامعه را در یک چرخه بیپایان «امید–سرخوردگی» نگه دارد. این بازی سیاسی، مردم ایران را در داخل و افکار عمومی را در خارج سرگرم میکند، در حالی که ماشین سرکوب بیوقفه به کار خود ادامه میدهد.

از سوی دیگر، این نمایش جناحی برای جامعه جهانی نیز کارکردی مشخص دارد. وجود اصلاحطلبانِ «منتقد اما وفادار به نظام» به جمهوری اسلامی کمک کرده است تا در پروندههایی چون انرژی هستهای، برنامه موشکی و سیاستهای منطقهای زمان بخرد، چهرهای قابل مذاکره از خود نشان دهد و از فشارهای بینالمللی بکاهد. در این میان، مردم ایران عملاً به گروگان این بازی دیپلماتیک و سیاسی تبدیل شدهاند.
حاصل این وضعیت، بیاعتمادی عمیق جامعه به کل ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، از جمله اصلاحطلبان آن است. مردمی که عزیزانشان در خیابانها کشته شدند، بهدرستی میپرسند: چرا در برابر این کشتار تاریخی و کمنظیر، صدایی رسا و بیابهام از سوی این چهرهها شنیده نشد؟ چرا همواره «حفظ نظام» بر «حفظ جان انسانها» اولویت داشته است؟
در نهایت، آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری روشن شده، این است که مسئله این جریانها، مردم ستمدیده ایران نیست. مسئله آنها قدرت، بقا در ساختار و بازی در زمینی است که خامنهای قواعدش را تعیین میکند. تا زمانی که این حقیقت نادیده گرفته شود، تکرار فاجعه، سرکوب و کشتار، همچنان بهعنوان بخشی از «هزینه حفظ نظام» توجیه خواهد شد؛ حتی اگر به قیمت جان هزاران ایرانی تمام شود.





