راجر مکمیلان – متخصص ضد تروریسم
داستان ضحاک در شاهنامه از دیرباز تمثیلی از استبداد در ایران است. اهریمن بر دو شانه ضحاک بوسه میزند و از جای هر بوسه یک مار سیاه میروید؛ مارهایی که حتی قطع کردن سرشان آنها را از میان نمیبرد. تنها راه آرام کردنشان خوراندن مغز دو جوان در روز است.
ضحاک هزار سال بر تخت ماند، نه به پشتوانه وفاداری ایرانیان، بلکه به یاری اشتهای ماران و با قربانی کردن جوانان ایران. برای فهم آنچه امروز در ایران میگذرد باید مارهای روییده بر دوش ضحاک را از نو شمرد. به گمان من، علی خامنهای، رهبر کشتهشده جمهوری اسلامی، سه مار پرورش داد، نه دو مار.
مار نخست ارتش بود؛ میراث دوران پهلوی که جمهوری اسلامی هیچگاه بهطور کامل به آن اعتماد نکرد. مار دوم سپاه بود که در سال ۱۳۵۷ دقیقا به دلیل همین بیاعتمادی به ارتش شکل گرفت. بسیج نیز در دل سپاه جای گرفت و سر سوم را شکل داد.
نکته مهم این است که هر سه سر، چه در قانون و چه در عمل، از یک پیکر فرمان میبرند. قانون اساسی کنونی در ایران، رهبر جمهوری اسلامی را فرمانده کل ارتش، سپاه و بسیج میداند. خارج از حوزه اقتدار رهبر، هیچ سلسلهمراتب فرماندهی مستقلی وجود ندارد که یک فرمانده بتواند در روز مبادا به آن پناه ببرد.
با این حال، سیاستمداران و تحلیلگران غربی در لندن و واشینگتن هنوز منتظرند یکی از این سرها به جان پیکر بیفتد. چنین نشانهای را در جای اشتباه جستوجو میکنند، زیرا الگوی ارتش در سال ۱۳۵۷ را پیش چشم دارند، نه ساختار نیروهای مسلح در سال ۱۴۰۵ را.
در بهمن ۱۳۵۷، فرماندهان ارتش شاه کنار کشیدند. ارتش آن زمان نهادی متکی به سربازان وظیفه بود و افسران ارشدش موقعیت حرفهای خود را مدیون پادشاه بودند، نه یک جنبش. آنها نیز نسبت به نظمی که قرار بود جای حکومت شاه را بگیرد، تعهد ایدئولوژیک نداشتند. ارتش امروز دیگر آن ارتش نیست.
علی خامنهای دههها کوشید همین ویژگی را که برای کل پیکره نقطه آسیبپذیری به شمار میآمد، از میان ببرد. انتصاب فرماندهان ارشد ارتش امروز بدون عبور از صافیهای امنیتی و عقیدتی دستگاه نظامی زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی ممکن نیست. بر اساس بررسیهای اندیشکده «میدلایست فوروم» ارتقای فرماندهان ارشد ارتش، پس از بررسی پیشینه امنیتی و ایدئولوژیک آنان، به تایید دفتر رهبر نیاز دارد. فرماندهان عالیرتبه ارتش امروز کسانیاند که همین نظام برگزیده است، نه کسانی که صرفا از تصفیههای آن جان سالم به در بردهاند.
از این زاویه، تکمیل ادغام ستاد کل نیروهای مسلح با قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا بر اساس حکم تازه مجتبی خامنهای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، بسیار مهمتر از آن چیزی است که تاکنون به نظر میرسید. مجتبی خامنهای وارث ساختاری است که پدرش بیش از چهار دهه از عمر سیاسیاش را برای بنا نهادن آن صرف کرد. او اکنون میکوشد روند تمرکز فرماندهی را رسمی و نهادینه کند؛ روندی که پیشتر از آن سخن رفته بود، اما در میدان عمل نشانه روشنی از اجرای آن دیده نمیشد.
بنا بر روایت رسانههای حکومتی ایران، یکی از درسهای جنگ ۱۲روزه این بود که وجود ساختارهای موازی فرماندهی، تصمیمگیری را کند میکند. دستور مجتبی برای بازآرایی نظامی قرار است از این موازیکاری بکاهد و مرز میان فرماندهی عملیاتی ارتش و سپاه را کمرنگتر کند.
منطق این کار روشن است: نظام نمیخواهد فضای سازمانی مستقلی برای جدا عمل کردن یکی از بخشهای پیکره نظامی باقی بگذارد.
در عین حال، با کسانی که راه نجات را در اصلاحطلبان ایران میجویند نیز چندان موافق نیستم. ریاستجمهوری پزشکیان به مسیر مذاکره چهرهای غیرنظامی میدهد و در عرصه بینالمللی برای آن پوشش فراهم میکند. این کارکرد مهم است، اما نباید آن را استقلال دانست.
محمدباقر قالیباف از فرماندهان ارشد پیشین سپاه، دهههاست درون ساختار سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی فعالیت میکند. عباس عراقچی نیز دیپلماتی کارآزموده است که نمایندگی تهران در مذاکرات را بر عهده دارد. هر دو در محدوده رخصت و تحمل نظام حرکت میکنند، نه بیرون از آن. اگر آمادگی آنها برای مذاکره را نشانه کشمکش یک جناح میانهرو با جناح تندرو تلقی کنیم، تاکتیک را با ساختار اشتباه گرفتهایم.
حکومت ایران هر جا ناچار شده امتیاز بدهد، چه در بورگناشتاک و چه در اسلامآباد، مانند شرکتی رفتار کرده که برای بقا ناچار است قیمت کالایش را تغییر دهد: با اکراه و فقط به اندازه ضرورت.
جبهه پایداری، جریان بانفوذ در میان تندروترین نیروهای حکومت، به دلیل گفتوگو با آمریکاییها به قالیباف میتازد و او این حملات را به جان میخرد؛ زیرا در هر حال کسی درون نظام باید مسیر دیپلماسی را پیش ببرد.
این تصویر البته به معنای ثبات نظام نیست. علی خامنهای دیگر زنده نیست. پسرش، که هنوز در انظار عمومی دیده نشده و صدایش نیز شنیده نشده است، این منصب را از راه انتصاب به ارث برده و هنوز سرگرم تثبیت دستگاهی است که پدرش طراحی کرد.
فشار بر ساختار واقعی است، اما فشار درونی با شکاف میان اجزای ساختار تفاوت دارد. سه سرِ روییده بر دوش این پیکر بر سر سهم خود از مغز قربانیان و دستی که خوراک را میرساند نزاع دارند؛ نه بر سر ادامه یافتن این خوراک.
از همین رو، وقتی میشنوم تحلیلگران میپرسند آیا زمان جدایی ارتش از حکومت فرارسیده، یا آیا قالیباف نماینده جناح عملگرایی است که شاید بتواند نظام را از درون اصلاح کند، به یاد ضحاک میافتم.
در قصه ضحاک، نجات با پشیمانی یکی از مارها از راه نمیرسد؛ مارها به جان پادشاه نمیافتند؛ راه رهایی از بیرون دربار باز میشود: نخست کاوه آهنگر برمیخیزد، دادخواهی شخصیاش را به خیزشی عمومی بدل میکند، مردم را گرد میآورد و زمینه بازگشت فریدون را فراهم میکند. سپس فریدون ضحاک را شکست میدهد و در دماوند به بند میکشد.
تا خود این ساختار نشکند، هر سه، مارهایی بر شانههای یک ضحاکاند.

