پنج شنبه, ۶ اردیبهشت , ۱۳۹۷
آخرین اخبار : 

«روزی که به خودم هم شک کردم» مهمان هفته: ناشناس

«روزی که به خودم هم شک کردم»

مهمان هفته: ناشناس

آرامگاه زنان رقصنده: هنوز اینترنت اختراع نشده بود. هنوز انتقاد مستقیم تقریبا غیر ممکن بود و حتی «گل‌اًقا» با وجود سابقه‌ رفاقتش با «آقا» جرات نمی‌کرد از معاون اول رییس‌جمهور بالاتر برود. ۱۸ ساله بودم و طبیعتا پر از غرور و کله‌ام گرم… متن سخرانی یکی از مسوولان را که سخنرانی تندی کرده بود، چسبانده بودم روی برد دانشگاه. بعدش از شانس بد من طرف مرد! خوب این خودش کافی بود که همه چیز به هم بریزد. هفته‌نامه‌ای که متن را چاپ کرده بود تعطیل شد و بعدش…

پیکان زرشکی، پرسیدن آدرس، فشرده شدن زیر صندلی عقب، چشم‌بند و … بعد توی اتاقی بودم کوچک، بدون پنجره، تخت، دستشویی و هیچ چیز دیگری، خالی فقط یک صندلی روی زمین و  یک لامپ روشن بالای سرم. شاید ساعت‌ها گذشت، نمی‌دانستم کجا هستم، ماجرا چیست. آن نامه هم هنوز آن‌قدر مهم نشده بود که در موردش فکر کنم. هیچ کس نبود، هیچ صدایی…

شاید فردایش بود که نشستم روبروی مردی که صورتش را سه تیغه اصلاح کرده بود و کوهی کاغد پرینت شده (از آن کاغذهای رولی قدیم که کنارش سوراخ داشت) جلویش بود. کاغذ‌ها را ورق زد و حرف زد: «فلان روز توی تریای دانشگاه…» «بهمان روز توی اتوبوس…» «این را آن‌جا نوشته بودی…» «فلان شعر را سر کلاس برای یکی از بچه‌ها خواندی» «در آن روزها (با ذکر تاریخ) که از دانشگاه غیبت کردی کجا بودی؟» (می‌دانست، با اینکه حتی یکی از بچه‌ها به جایم حاضری زده بود و غیبت ثبت نشده بود!) «فلان کتاب را از دست‌فروش خیابان انقلاب خریدی.» «سینما عصر جدید، روز فلان، بهمان فیلم را دیدی.»….

بعد یک غذای سرد، یک اتاق با یک پتو و یک دستشویی فرنگی، فردا دوبازه تکرار همه ماجراها، اطلاعات جدید… هنوز نمی‌دانشتم کجا هستم و به چه دلیلی. بدتر از آن نمی‌دانستم روز است، شب است، چند روز گذشته؟ هر بار که تنها می‌شدم حساب می‌کردم ببینم، آن‌روز مثلا توی تریا چه کسانی حاضر بودند؟ یا مثلا شعر را برای چه کسی خواندم؟ بعد کم‌کم آدم‌های مشترک را جدا می‌کردم تا مثلا از دید خودم جاسوس را پیدا کنم! کمی که گذشت، ذهنم به هم ریخت. یعنی اصلا محاسبه‌هایم جور در نمی‌آمد. به نزدیک‌ترین دوستانم شک کردم، به خانواده‌ام، هر چه اطلاعاتی که می‌گرفتم بیشتر می‌شد، محدوده‌ آدم‌ها کم می‌شد.

آخرش فقط یک نفر ماند: خودم! هیچ کس جز خودم نمی‌توانست تمام این اطلاعات را با هم داشته باشد. ذهن ۱۸ ساله‌ام هیچ تحلیلی نداشت. خالی خالی بود، مثل فضای اتاقی که روز اول تویش بودم. شروع کردم به فکر کردن که نکند مثلا توی دندانم، میکروفن کار گذاشته‌اند؟ یا نکند هیپنوتیزمم کرده‌اند؟! توهمات خنده‌داری بود، اما وقتی تحلیلی نداری به رویا و توهم‌ متوسل می‌شوی. آخرش ماجرای نامه پیش آمد که: تو برای همکاری با منافقین، نامه را در برد دانشگاه گذاشته‌ای!

کاغذ‌ها را ورق زد و حرف زد: «فلان روز توی تریای دانشگاه…» «بهمان روز توی اتوبوس…» «این را آن‌جا نوشته بودی…» «فلان شعر را سر کلاس برای یکی از بچه‌ها خواندی» «در آن روزها (با ذکر تاریخ) که از دانشگاه غیبت کردی کجا بودی؟» (می‌دانست، با اینکه حتی یکی از بچه‌ها به جایم حاضری زده بود و غیبت ثبت نشده بود!) «فلان کتاب را از دست‌فروش خیابان انقلاب خریدی.» «سینما عصر جدید، روز فلان، بهمان فیلم را دیدی.»….

ماجرای بیرون آمدنم بیشتر معجره بود و ماجرایش بماند برای بعد. فهمیدم که نزدیک یک هفته توی آن ساختمان لعنتی بوده‌ام، چیزی که به نظرم خیلی بیشتر می‌آمد اما تا مدت‌ها بعد جتی جرات نداشتم فکر کنم! فکر می‌کردم کسی نشسته‌ است و فکرم را می‌خواند. تلفن نمی‌کردم (هنوز موبایل اختراع نشده بود.) با کسی حرف نمی‌زدم. کتاب نمی‌خواندم و حتی سینما نمی‌رفتم. همه چیزم به هم ریخته بود. به هیچ‌کس اعتماد نداشتم و بیشتر از همه به خودم. بعدتر، اوضاعم که بهتر شد دیدم که چقدر ساده گول خورده‌ام و چقدر اطلاعات بازجو خطی و ساده بوده و چقدر راحت توانسته با کنار هم چیدن چند موضوع ساده و ربط دادنشان به هم آن‌ها را مهم جلوه دهد. شرایط محیطی و سن من هم البته بی‌تاثیر نبود.

از زمانی که آخوند خمینی خونخوار و جلاد قرن، وارد مملکت شد، کشور ایران تبدیل به یکی بدبخت ترین و عقب مانده ترین کشورهای دنیا گردید.

بعد ترس کم‌کم جایش را داد به کنجکاوی که بفهمم چه اتفاقی افتاده بود که این‌قدر بازی را باور کرده بودم. بعدتر داستان‌های زیادی خواندم، مثلا از رفتار زندان‌بان‌های ژاپنی در جنگ جهانی دوم. دیدم که چقدر ساده می‌شود انسانی را تا مرحله‌ فروپاشی کامل برد تا حتی دیگر به خودش اعتماد نداشته باشد.

*

پ.ن۱: روزی که نوشی عنوان‌های باقی‌مانده را برایم فرستاد، اولین چیزی که به ذهنم رسید همین ماجرا بود. به نوشی هم خلاصه‌اش را گفتم و گفتم که هنوز هم از عنوان کردنش می‌ترسم. ترس از آن اتاق لعنتی و ذهنی که آنقدر درگیر شده بود که حتی به خودش هم شک کرده بود.

پ.ن۲: طبیعتا ماجرا کمی تغییر داده شده و تا حد امکان خلاصه شده، برای همان ترسی که گفتم!

 پ.ن۳: این خودش داستان دیگری است. متن اولیه را که نوشتم، بی‌دلیل یاد خاطره‌ دیگری افتادم که شاید نگاه و برداشت دیگری باشد از این موضوع.

سال دوم دبستان بودم. مسیر مدرسه طوری بود که باید از خیابانی رد می‌شدم. قدیم‌ترها رسم بود که در زمان تعطیلی مدرسه یک‌ از بچه‌های سال بالایی با پرچم ایست، خیابان را می‌بست تا بچه‌های کوچک‌تر از خیابان رد شوند، اما در دوره ما تقریبا همه چیز عوض شده بود. کسی نگران عبور ما از خیابان نبود. آن خیابان هم خیابان بدی بود.

یک بار تصادفی شده بود و آن پسر بچه‌ کنجکاو ۸ ساله رفت که ببیند چه شده. هنوز هم تعجب می‌کنم که چرا کسی جلویم را نگرفت. کامیون چند متر جلوتر متوقف شده بود و روی زمین پیرزنی نشسته بود. روی پایش پارچه‌ای (شاید چادرش) کشیده بودند. نگاه کردم. هر دو پایش از ساق له شده بود. کنارش از زیر پارچه، کمر به پایین دختر بچه‌ای مشخص بود و کاملا مشخص بود که چرخ کامیون از روی سرش رد شده…

ترسیدم و نگاه کردم به چهره‌ پیرزن که احتمالا مادر بزرگش بود. به روبرو نگاه می‌کرد و توی نگاهش هیچ چیز نبود و گاه‌گاه پارچه‌ی روی پایش را تکان می‌داد. انگار کسی که همه‌ عمر با اعتماد به نفس کامل همه‌ کارها را سر و سامان داده، حالا دیگر تمام شده و حتی نتوانسته نوه‌ خردسالش را نجات دهد. بعدتر شنیدم که پیرزن نیم ساعت بعدش که هنوز آمبولانس نرسیده بود، مرد، از خونریزی… من هنوز فکر می‌کنم پیزرن از خون‌ریزی نمرد، انگار دیگر به خودش اعتماد نداشت و این را می‌شد در آن چشم‌های بی‌سو دید.