چهارشنبه, ۲۲ آذر , ۱۳۹۶
آخرین اخبار : 

یک اتفاق واقعی از یک دختر ایرانی: وقتی شنید ایران را ترک کردم، گفت، چه بهتر یک انگل در جامعه کمتر…

واقعیتی از زندگی پونه رازی:

وقتی شنید ایران را ترک کردم. گفت؛ چه بهتر یک انگل در جامعه کمتر

مدت کوتاهی کارمند فرودگاه خمینی بودم. کوتاه چون بیرونم کردن البته پرتم کردن بیرون. 

داستان از این قرار بود که من در یک دفتر کار میکردم اما چون تنها زندگی میکردم همیشه با مشگلات مالی درگیر بودم. و در اثابت خودم به خوانوادم هیچ وقت در خانه پدری را نزدم. که همین تنها زندگی کردنم در بیست سال پیش ۷۰من مثنوی هست. میگفتم، با یک کار چرخ زندگی نمیچرخید. تا به سرم زد کار دوم را پیدا کنم. توسط دوست نازنینی که از بردن نامش خوداری میکنم و این دوست من را از محلکه درگیری با حراست فرودگاه نجاتم داد که ایشون هم به شخص دیگری رو انداخته بود تا کار رو واسه من جور کرده بود. من در دفتر مرکزی فرودگاه واقع در کریمخان خیابان مهندس کلانتری استخدام بودم. چون هنوز فرودگاه در دست ساخت بود و اشاره کنم که این پروژه، پروژه شاه فقید بود و قرار بود یکی از بزرگترین و مدرنترین فرودگاه های دنیا شود با اخرین امکانات تفریحی و خدماتی. و حالا چی شده؟؟!!! فقط تماشای ماکت فرودگاه ادم را به وجد میاورد. 

دختر جوانی بودم با این که یکی از دائی هایم اعدام و دیگری تا لب مرگ شکنجه شده بود اما به دلیل فیلتر شدن اخبار و نبود اینترنت در ده ۷۰نمیدونستم با چه دیوهایی سرو کار دارم. وقت نماز ظهر در نماز جماعت فرودگاه باید شرکت میکردیم به خصوص در ایام تاسوا و عاشورا. من هر بار با بهانه های مختلف از زیر خواندن نماز و یا شرکت در مراسمی که در ایام مذهبی در نماز خانه برگزار میشد در میرفتم. تا ۲ماه قبل از عاشورای اواسط دهه ۷۰ . که من به دلیل کار زیاد و بی خوابی های شدید چون ۲جا کار میکردم دچار ایست قلبی شدم. درست در صبحی که مشغول کار در دفتر مرکزی فرودگاه بودم. درد شدیدی در پشت کمرم من را بی تاب کرده بود اما به روی خودم نمیاوردم و سعی میکردم کسی متوجه تعقییر چهره من از درد نشه. اما رئیسم که معاون کل طرح بود در آن زمان و بسیار شرافتمند که نامش را نمیبرم.از رنگ صورت من احساس کرده بود که حالم خوب نیست. بهم پیشنهاد داد که به درمانگاه فرودگاه برم برای معاینه” یه درمانگاه کوچک طبقه پایین داشتیم” من سر باز زدم و کارم را ادامه دادم. تا این که از درمانگاه به من زنگ زدن و گفتند آقای فلانی دستور داده شما بیاد پایین برای معاینه. با بی حوصلگی رفتم پایین دکتر درمانگاه بسیار جوان بود و مشخص بود که تازه دانشگاه را تمام کردم. من درازکش شدم روی تخت من را معاینه کرد و با نگرانی خاصی گفت بلند نشو. من که کلا بیماری را جدی نمیگیرم خیز برداشتم که بلند شم سرم تشر زد و گفت بلند نشو ایست قلبی هست. خلاصه با امبولانس به بیمارستان اپادانا منتقل شدم و نزدیک به یک ماه در بخش مراقبتهای ویژه و چند روزی در بخش عادی بستری بودم. بگذریم که در بیمارستان چه داستانی داشتم. که البته دکتر معالجم به خوانوادم و دوستم گفته بود این ایست قلبی برای آدمهای بالای ۷۰سال اتفاق میافته که اون موقع من ۲۳سالم بود. گذشت و بنده مرخص شدم یک هفته ایی تو خونه استراحت کردم و برگشتم سر کارم. که ماجرای درگیری من با حراست اغاز شد. چند روز بعد برگشتن من از بیمارستان به کارم، ایام مذهبی محرم شروع شد و مراسم نماز و عبادت غلیظتر و قبل تعطیلات روز عاشورا و تاسوا مراسم عزاداری پیشواز دایر کرده بودن برای کارمندان. من هم یک بهانه محکم پیدا کرده بودم که به دلیل مشگل قلبی از شرکت در مراسم معذورم. اما ذهی خیال باطل. من که بارها از حراست اخطار گرفته بودم روز بعد مراسم مشغول کار بودم که از حراست باهام تماس گرفتند که حاج اقا ملکی به خصوص نام این بی شرافت را میبرم. حاج اقا ملکی شخصا من رو خواسته به دفترش. این حاج اقا ملکی مردی بود کوتاه قد نسبتا چاق و جانباز جبهه بود و اهل اراک. و بسیار قیافه عبوس و خشنی داشت. تا اسم ملکی را از منشی پشت تلفن شنیدم دوباره پشت کمرم تیر کشیده شد. 

قشنگ یادمه تلفن را که گذاشتم رفتم داخل دستشویی کوچیکی که نزدیک به اتاق کار من و رئیسم بود.در رو قفل کردم روبه روی آینه کوچیکی مغنه ام رو زدم بالا استخونهای گونه هام زده بود بیرون و چشم ها گود افتاده بود. ترس رو توی چشم های خودم دیدم.چند مشت اب به صورتم زدم کمی تو اینه به خودم خیره شدم. مغنه ام رو دادم پائین و به خودم گفتم؛ دختر یه نفس عمیق بکش برو پائین. همونطور که گفتم به دلیل فیلتر و سانسور در جامعه واقف نبودم با چه کسانی طرف هستم. اما اسم ملکی همیشه همراه با خودش رعب و وحشت میآورد. پله ها رو داشتم میرفتم پائین که با کسی برخورد کردم چهره اش رو ندیدم اما کسی پشت سرم داد زد اوه ه ه ه خانم رازی چه خبرته؟ 

هر چه سریعتر میخواستم پشت سرم بزارم غضیه را، میدونستم به دلیل شرکت نکردن در مراسم عزاداری محرم من را خواستند.اما اینبار با ملکی طرف بودم. این اصلا علامت خوبی نبود. وارد دفترش شدم. منشی بهم گفت منتظر بمونم. تا حالا داخل اتاق ملکی نرفته بودم. سعی کردم تو ذهنم تصور کنم اتاقش را.تو همین افکار بودم که منشی با صدای زیری که داشت گفت؛ خانم رازی میتونید برید داخل. در زدم قبل شنیدن صدایی در رو باز کردم. گفتم؛ سلام من رو خواسته بودید. با لحن کش داری گفت؛ بیا تو، “هه بیا تو” در را که کامل باز کردم با اتاق بزرگی روبه رو شدم با یک میز کنفرانس از جنس چوب پرداخت شده. واسه تسلط به خودم تو مغزم داشتم صندلی های دور میز رو میشمردم. مشغول بود. کاملا من را ایگنور میکرد. تلفن رو برداشت شماره گرفت و شروع کرد به گپ زدن. و با صندلی چرخ دارش گاهی چرخ میخورد. در هر چرخ چشم هاش مثل تانک جنگی از روی من رد میشد اما وانمود میکرد که من را نمیبینه. با کلی تعارفات مرسوم ریش و پشم داران تلفن را قط کرد. نگاهش از روی گوشی تلفن به طرف من چنان شلیک شد که انگار اولین بار هست که من رو میبینه. با لحن کنایه امیزی پرسید حالتون چطوره خانم رازی؟ در یک کلمه گفتم؛ خوبم. بی وقفه ادامه داد: ما چند بار باید در ماه از رفتار شما گزارش بگیریم؟ در نهایت بی اطلاعی پرسیدم کدوم رفتار حاج اقا؟ گفت؛ هر بار گزارش میگیریم که شما در نماز شرکت نمیکنید و این بار هم گزارش شده در مراسم محرم شرکت نکردید. فکر میکردم بهانه خوبی دارم. گفتم حاج اقا شما که در جریان هستید من ایست قلبی داشتم فضای مراسم برای حالم خوب نیست. با خنده کریحی گفت؛ نماز خواندن هم واسه قلبتون خوب نیست؟ باید در عرض چند صدم ثانیه جوابی پیدا میکردم. برای نماز نخواندن هایم اما نمیشد. هیچ بهانه ایی نداشتم. یک لحظه روحیه حاضر جوابیم گل کرد. اصلا یادم رفته بود رو به روی ملکی ایستادم. حاج آقا ملکی رئیس کل حراست فرودگاه خمینی. هنوزم وقتی یادم میاد اون لحظه رو تعجب میکنم که این جسارت در اون فضا روبه روی ملکی چطور از من سر زد. با صدای رسایی در جواب گفتم؛ چشم حاج اقا از این به بعد شرکت میکنم در مراسم نماز و عزاداری. اجازه مرخصی میدید؟ نگاه عمیقی کرد به من انگار انتظار این همه پیروی از دستور را از من نداشت. با لحن متکبرانه ایی از پیروزی. گفت؛ امیدوارم دیگر از رفتار شما گزارشی دریافت نکنم. یک بله حاج اقا پرتاب کردم در هوا. با دستی که انگشتر عقیقی در انگشتش داشت به طرف در اشاره کرد و گفت؛ میتونید برید.این اخرین اخطار بود عقب گرد کردم به طرف در. چند قدم بیشتر فاصله نداشتم. به در رسیدم دستگیره در رو تو دستم گرفتم. خوب یادمه انگار داشتم از دره ایی پرت میشدم و دستگیره در تنها نگه دارنده من بود. در همین حال که دستگیره در دستم بود. برگشتم به طرف ملکی. دیدم که هنوز از پشت من، نگاهش روی من بود. در یک جمله خلاصه گفتم؛ حاج اقا من در مراسم نماز شرکت میکنم اما قامت که میبندم بلند میگم، قامت میبندم ۸رکت نماز ظهر و عصر را برای رضایت حاج اقا ملکی!!!!! و دیگه هیچی نگفتم. صدایی در هوا شنیدم که داد میزد به خون همون بچه هایی که در بقل من جان دادن تو را میفرستم اون جایی که عرب نی بندازه….

پله ها رو انگار سینه خیز بالا میرفتم. نمیدیدم کسی را. فقط صدای قدم های ادمها رو میشنیدم که از کنارم رد میشدند. نمیدونم کی رسیدم به طبقه سوم. وارد دفتر که شدم پشت میزم بر روی صندلی سقوط کردم. دیگه حتی کمرم هم تیر نمیکشید. رئیسم از اتاقش خشمگین اومد بیرون بی هیچ مقدمه ایی بلند گفت؛ زنگ زدم به ……..فلانی بیاد در حضور ایشون با شما کار دارم. (دوست نازنین من که که در بالا ازش یاد کردم. که البته ایشون هم سیبیل گرو گذاشتن این کار را واسم جور کره بود.) تعجب کردم. از خودم پرسیدم مگه من چه مدت ۳طبقه پله را در راه بودم که ملکی فرصت کرده بود به رئیسم گزارش بده؟ تو همین فکرا بودم که دوستم رسید. و حدود یک ساعتی سرزنش های رییسم رو گوش میدادم. اما چون میدونستم از جنس ملکی نیست. سکوت کرده بودم.دوستم هم که یکی از بهترین ادم های زندگی من بود.و بارها به فریادم رسیده بود در سکوت من رو نگاه میکرد و هیچی نمیگفت. فقط بعدها که ابها از اسیاب افتاد میخندید میگفت؛ وروجک یه فرودگاه رو به هم ریختی تو. اولین بار بود که اسم توبه نامه را میشنیدم. در دبیرستان سال سوم اخراج شده بودم یک بار اما اون وقتا بهش میگفتند تعهد نامه. که پدرم با کلی دوندگی موفق شد من رو بچپونه تو یک دبیرستان دیگه. خسته بودم از این همه اخراج و سرزنش خسته بودم. کلا باید یکی پیدا میشد من را از زندگی اخراج میکرد راحت میشدم. رئیسم غر میزد و من نگران کرایه خونه ماه بودم. نگران بی کاری. یک دختر جوان بودم با کله یی که به قول مامانم بوی قرمه سبزی میداد.

در نهایت یک هفته به من فرصت دادن که در خانه بمانم و توبه نامه تنظیم کنم. و یا اخراج و البته توبه نامه هیچ وقت نوشته نشد. و من اخراج شدم. چند روز بعد معرف اصلی من پیغام داده بود به دوستم که به خاطر عابروی خودش این قضیه را نزاشته کش دار بشه نه خاطر من کثافت. دقیقا با همین کلمه ” کثافت”…

و البته هزینه بیمارستان را تحت عنوان این که بیت المال هست و بیت المال به من تعلق نمیگیره از من پس گرفتند. بله اسم بیمه من شد بیت المال و چون نداشتم این مبلغ را باز هم دوستم به دادم رسید.

روزهای بدی بود. خسته بودم از همیشه در راه بودن از همیشه جنگیدن با سنت با مذهب با رژیم با جامعه که نمیپذیرفت تنها زندگی کردنم را. ۲۰سال پیش تنها زندگی کردن یک زن ۲۱ساله تبو بود تبو. ۲سالی بود تنها زندگی می‌کردم)خسته بودم از کشتی گرفتن با تبوها. دخترم را به زور ازم گرفته بودن. دخترم را باخته بودم. و خودم را هم. نمیزاشتند ساعتی اسوده باشم در آن جامعه. قصه یک عمر جنگ را نمیشه نوشت . بی خیال. 

چند ماه بعد این داستان. وقتی دیدم زیر چرخ دندهای زندگی در ایران خرد میشم و شاید تا بزرگ شدن دخترم چیزی از مادرش نمونده باشه. عزم غربت نشینی کردم. و از ایران خارج شدم. 

بعد یک ماه که از خروجم گذشته بود. در یک تماس تلفنی دوستم بهم گفت؛ حاج اقا ملکی وقتی شنیده تو از ایران رفتی، گفته؛ خدا را شکر یک انگل کمتر در جامعه…